373. آمل
خیلی وقته ننوشتم ... یعنی دسترسیم به اینترنت محدوده با نت همراه اول فعلا ...
13 بدر که دماوند بودیم عمه فاطی و عمه اکرم هم باهامون بودن ...
16هم مامان و بابا رفتن پیش دایی ارش اینا ... بعد همون موقع هم به بابامرتضی گفتن بره آمل برای ریاست کارگاه اونجا که دارن متروی آمل لاریجان رو میسازن و بعد هم تا تهران ... خلاصه با عمو حمید رفتن امل یه سر و من و خاله سمیه و سورنا و امیتیس گلی یه سر کوچولو رفتیم دماوند ... پنجشنبه با بابامرتصی رفتیم امل و خونه ای که گرفته بودن رو اصلااااااااا نپسندیدیم و رفتیم خونه ی خاله مریم و تو با زهرا فینگیلی کلی اتیش سوزوندی ... عصرش رفتیم کلی گشتیم ولی جای مناسب پیدا نکردیم شب من و امیتیس خونه ی خاله مریم موندیم و بابامرتضی رفت کارگاه ... فردا قبل از برگشتمون رفتیم چند جا رو دیدیم که یکیش خوب بود و قرارداد نوشتیم ... خونه ی ویلایی بزرگگگگ با یه حیاط بزرگ ... البته من اپارتمان دوست دارم ولی خوب از اپارتمان دربیایم و بریم تو اپارتمان ... خلاصه شنبه بابا رفت و قرار شد وسیله اینا ببرن و تمیز کنن تا ما بریم ... تو این وضع انقدررررررر بارون اومد که بابا اینا موندن پشت سیل ! مامان بزرگه هم اینجا پیش ما بود و اخرش 3شنبه پاشدیم رفتیم گفتیم خونه تمیزه دیگه میریم خونه! مسئول خدمات با خیال راحت از اینکه بابامرتضی گیر کرده اونور فقط وسایل رو اورده بود و هیییییییچ کاری نکرده بود حتی یخچال اینا همه اون وسط ولو بود ... خلاصه با کلی غر خودمون تمیز کردیم و شب بالاخره بابا تونست خودشو نجات بده بیاد خونه ولی بدون ماشینش ... در حقیقت تو پاکت بیل مکانیکی نشسته بود اومده بود اینور 
فرداش ماشین ازاد شد و خوب زندگیمون شروع شد بطور رسمی ... خیلی خوبه که مریم اونجاس دیگه حس های بد همدان رو ندارم ... ضمن اینکه خونه هه با اینکه نوساز نیست ولی حس خونه رو داره حسی که تو همدان نداشتم ... این سری وسایل بیشتری از تهران بردم ... دوست دارم هرجا رو نگاه میکنم یه وسیله از خودمون ببینم و حس خونه داشته باشم ... خلاصه که تا پنجشنبه ی بعدش اونجا بودیم و بعد اومدیم تهران و مامانبزرگ رفته خونه شون و ما هم سریع السیر خرید کردیم کلی و فرداش رفتیم ... اهان یه بار هم خاله مریم دعوتمون کرد و کلی خوش گذشت :*
چند بار با خاله مریم رفتیم چرخیدیم ... دیگه امل رو یاد گرفتم تقریبی ... سری قبل خونه خاله زری هم رفتیم یه بار اونام یه بار اومدن خونمون تازه :)) بعد چند روز تعطیلی افشین اینا اومدن پیشمون و هفته ی بعدش هم مرضی اینا ... این هفته هم برکشتیم چون مامان اینا برگشتن :* من 3شنبه با امیتیس برگشتم و بابا مرتضی 4شنبه با همکارش اومد و ما رفتیم تو بابایی سوارش کردیم ... مامانی اینا هم تقریبا 4شنبه صبح رسیدن ... خونه شونم بنایی بود اومدن خونه ی ما بعد از شانس بد ما خونه ی ما هم اب گرم قطع بود و حمام نمیشد رفت ... افشین اینا هم ناهار اومدن اینجا و بعدش رفتیم ما خونه ی مامان اینا رو نسبتا مرتب کردیم و باز برگشتیم خونه ی ما چون دستشویی ندارن :دی صبح پاشدیم اب خونه ی ما برای تعمیرات کلا قطع بود و باز رفتیم خونه ی بابایی اینا و بابا مرتضی بالاخره تونست اب رو وصل کنه اونجا و درها رو به سختی نصب کرد و اندکی شبیه خونه شد ... الانم هنوز امیتیس و باباش خوابن :*
اینم یک ماه و خرده ای که گذشت :) پست بعدی درباره ی حرفها و شیرین کاریهای امیتیس :*


373. آمل 
